تبليغاتX
وبلاگ طبیعت دوست شیراز
تقديم به روح پدر عزيزم

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد:                 

((من کور هستم لطفا کمک کنید))

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

(( امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم )) ! ! !

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین چیز ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 17:52  توسط امید | 
 

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم هاى ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است!
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم!
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟
نتیجه گیری:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:18  توسط امید | 
سلام .

یک داستان آموزنده برای زندگی که از طرف یه دوست خوب به دستم رسیده است .

 

"زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد!
شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: "این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟"
شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: "این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟"
دخترک با خنده گفت: "من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند."
زن نیز گفت: "من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد!؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم!؟"
شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت: "آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟"
پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"
پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.
شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: "آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:30  توسط امید | 

درجستجوی خوشبختی

اول دلم لک زده بود که بتوانم دبیرستان را تمام کنم و به دانشگاه بروم.

بعد داشتم می مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم.

بعد دلم لک زده بود که ازدواج کنم و بچه دارشوم.

بعد همیشه منتظر بودم که بچه هایم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول به کار شوم.

بعد آرزو داشتم که باز نشسته شوم.

                                               و حالا دارم می میرم که ............

                              كه یک دفعه متوجه شدم ، که اصلا یادم رفته بود

 

                                              زندگی کنم!        

  با تشكر از دوست خوبم  "داریوش شاکری" و سركار خانم م مقدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:45  توسط امید | 

داستان عقاب

عمرعقاب ازهمه پرندگان نوع خود درازتر است.

عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد چنگالهای بلند و انعطاف پذیرش دیگر  نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند.نوک بلند وتیزش خمیده وکنده می شود. شهبالهای کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به    سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد یا باید بمیرد و یا آنکه فرایند دردناکی را که صدوپنجاه روز طول می کشد پذیرا گردد.

برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند درآنجا عقاب نوکش را آنقدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود پس از کنده شدن نوکش عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در  جای نوک کهنه رشد کند سپس باید چنگالهایش را از جای بر کند زمانی که   به جای چنگالهای کنده شده چنگالهای تازه ای در آیند آن وقت عقاب شروع   به کندن همه پرهای قدیمی اش     می کند.

سرانجام پس از پنج ماه عقاب پرواز را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و30 سال دیگر زندگی می کند.

چرا این دگرگونیها ضروری است؟

بیشتر وقتها برای بقا ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم گاهی وقتها باید از خاطرات قدیمی عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم. تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهرمند  گردیم.                            

  با تشكر از دوست خوبم  "داریوش شاکری" و سركار خانم م مقدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 22:7  توسط امید | 
سلام .
      با اجازه ی شما دوستان عزیز امشب در نظر دارم دو تا داستان کوتاه را در این پست قرار بدهم . امیدوارم این داستانهای تکراری بتوانند مفید واقع شوند .

1 . دو روز مانده به پایان جهان .

2 . همه چهار زن دارند .

برای دیدن داستانها بروی لینک آنها کلیک نمایید .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:55  توسط امید | 

خدا وجود ندارد !

 

مردی به سلمانی رفت تا صورت و موهای خود را اصلاح کند .

مرد آرایشگر در حین انجام کار با مشتری خود نیز ، صحبت می کرد .

آرایشگر گفت : من فکر می کنم که ، خدا وجود ندارد .

مشتری تعجب کرد و پرسید ؛ چرا چنین چیزی می گویی ؟

مرد آرایشگر جواب داد : اگر به خیابان بروی متوجه می شوی که چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه درد و رنج در اطراف ما هست ؟ من نمی توانم خدایی را دوست داشته باشم که این همه بلا و مصیبت را می بیند و کاری نمی کند .

مرد مشتری لحضه ای فکر کرد ، اما چون نمی خواست به آرایشگر جوابی بدهد سکوت کرد. وقتی کار اصلاح موهایش تمام شد آرایشگاه را ترک کرد و به خیابان رفت .

 

 

در خیابان با مرد ژولیده ای مواجه شد ، که صورتی کثیف ، موها و ریش های بلند و نامرتب داشت.

مرد فوراً به آرایشگاه برگشت و گفت: من فکر می کنم این حوالی آرایشگری وجود ندارد !

مرد آرایشگر با تعجب گفت : چرا چنین حرفی می زنی ؟ من اینجا هستم ، تا چند دقیقه پیش داشتم موهای تو را اصلاح می کردم.

مرد مشتری جواب داد : همین که گفتم اینجا آرایشگری وجود ندارد .اگر وجود داشت چرا مردم کثیف و با موها و ریش های نا مرتب در خیابان در آمد و شد هستند ؟

آرایشگر متوجه حرف های خودش شد و دیگر حرفی برای گفتن نداشت .

حقیقت این است که :

آرایشگر وجود دارد اما این خود مردم هستند که پا پیش نمی گذارند .

 و مطمئناً خداوند وجود دارد اما این مردم هستند که به سویش نمی روند و جستجویش نمی کنند . لذا دلیل این همه درد و رنج در این دنیا همین هست .

 

 

با تشکر از دوست همنوردمان داریوش شاکری


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:9  توسط امید | 
سلام.

بعضی وقت ها فراموش می کنیم کی هستیم و کی بودیم و چه باید انجام دهیم .

یه داستان کوتاه برای اینکه کمی به خود بیاییم و قدردان اطراف خود باشیم .

فراموشی

پیرمرد با عجله از کنار خیابان در حرکت بود .

هنگام عبور از خیابان  با ماشینی برخورد کرد و او را به بیمارستان رساندند .خوشبختانه صدمه ی زیادی ندید اما دکتر برای اطمینان بیشتر به او گفت : باید برای گرفتن عکس رادیولوژی کمی صبر کند . پیرمرد باز هم عجله داشت و اصرار به  این داشت که باید هرچه زودتر به همسرش که در آسایشگاه سالمندان هست برود و صبحانه ای را که  برای او تهیه کرده به  او برساند ...

لطفاْ ادامه مطلب را کلیک بفرمائید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:36  توسط امید | 

قلب جغد پير شكست

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:42  توسط امید | 

كوهنوردي مي خواست بلند ترين قله ها را فتح كند .

بالاخره بعد از سال ها ماجراجويي را شروع كرد ، و اما از آنجايي كه آوازه فتح قله را فقط برای خود  مي خواست تصميم گرفت به تنهايي اين كار را انجام بدهد.

او شروع به بالا رفتن از كوه كرد اما دير وقت بود و بجاي چادر زدن به بالا رفتن ادامه داد تا كم كم هوا تاريك و تاریک تر شد....!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:23  توسط امید | 

یه پیام از طرف شخصی بنام یه دوست مرا به یاد این داستان قشنگ انداخت که بد ندیدم آن را برای دوستان عزیزم در اینجا بیاورم .

از آنجا که ماه رمضان هم در پیش است و بجا آوردن صله رحم از واجبات دین ماست بد نیست به اطرافیانمان و بویژه دوستان خوبمان عنایتی هم داشته باشیم .

در این ماه عزیز و گرامی از همه ی دوستان التماس دعا دارم .

و اما داستان ...

 

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش كايل بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما اين پسر خيلي بي حالي است!“



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 5:23  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ با هدف ارتقاء سطح کیفی کوهنوردان ایجاد شده است . امیدواریم با یاری گرفتن از یزدان پاک و با همت دوستان عزیزم در گروه طبیعت دوست در این مسیر بتوانیم کوشا و موفق باشیم .

پیوندهای روزانه
سایت گروه کوهنوردی البرز قم
فریاد خاموش
بر فراز ابرها
عشق کوهنوردی
SOLO climbing team
اولین سایت بین المللی نقاشی کودکان و نوجوانان
سـایت جـامع آموزش کوهنوردی
گـــروه کـــوهـــنــوردي وتـــــوس
سرگرمي و دانستني و تفريح و شادي
آهنگ هاي مورد علاقه من ... تفريحي،سرگرمي
معرفي كوهنوردان ايراني
داستان كوه
آوازهاي كوه
باشگاه كوهنوردي و اسكي دماوند
لينك لوتوس
لینک پزشکی کوهستان
گروه كوهنوردي كوه ياران پارس
گروه كوهنوردي استقلال شيراز
بر فراز ابرها - وبلاگ اختصاصی اخبار لنین
گروه کوه نوردی طبیعت دوست شیراز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
آرشیو موضوعی
لینک همنوردان
مطالب آموزشی
گالری عکس
سرگرمي و تفريح
گزارش برنامه
یاد یار
یزدان پاک
داستانهای کوتاه
مکان های دیدنی کشور عزیزمان
اخبار کوه و کوهنوردی استان
اجرای برنامه
دانستنیها
پیوندها
فدراسیون کوهنوردی
هيئت كوهنوردي استان تهران
هيئت كوهنوردي استان اصفهان
هيئت كوهنوردي استان آذربايجان غربي
هيئت كوهنوردي استان آذربايجان شرقي
هيئت كوهنوردي قوچان
 

 RSS

POWERED BY
TABIATDOOST.BLOGFA.COM